برخورد با موتورسیکلت سواران

– موتور و موتورسواری هم یکی از همین موارد است. روزانه در همین تهران بزرگ ده ها خانواده به کمک همین موتور لعنتی به عزا می نشینند و خانواده هایشان را داغدار می کنند. دیر شده اما هنوز هم فرصت هست که تحت شرایطی به آنها آموزش های جدی بدهند، لباس های فرم برای شان تهیه کنند و تحت ضوابط و شرایطی خاص به آنها اجازه موتورسواری بدهند. با کمک این تکنولوژی الکترونیکی می شود خیلی کارها کرد. اگر پلیس توانست فرهنگ بستن کمربند ایمنی را جا بیندازد، این را هم می تواند با تدبیر و کمک گرفتن از اهل فن درست کند.

سخت است اما می تواند. عرض کردم وقتی حدود پانزده، بیست سال قبل به علت بحران بنزین و ارزانی موتور هر روز با افتخار چشممان به گشایش یک کارخانه جدید موتورسیکلت سازی بود، چاره درد امروز را باید در همان جاها پیدا می کردیم، نه این که سال ها صبر کنیم تا وقتی موتور به صورت نیاز در آمد، حالا به فکر چاره اش باشیم. این روزها در هر بقالی، ساندویچ فروشی، کبابی و رستوران که می ایستیم، می بینیم جلوی هر کدام تعداد زیادی جوان موتوری ایستاده اند.

بالاخره اینها از این محل معیشت می کنند و اکثر آنها هم آدم های سالم و زحمتکشی هستند اما ضمنا بروز بسیاری از آسیب های اجتماعی ما هم از طرف تعدادی از همین موتوری هاست. نه، دیگر نمی شود این بساط را برچید، اما می شود آن را نظام مند کرد. این روزها موتورها تقریبا نقش تاکسی را بازی می کنند و تاکسی های مان نقش مینی بوس. کم و بیش لااقل از نظر بی نظمی و عدم تعهد به ایستادن در ایستگاه ها، مینی بوس ها هم در نقش اتوبوس ظاهر شده اند. اصلا نمی دانم شاید خودمان هم از این وارونه زیستن لذت می بریدم. نمی دانم.

نسبت موتورسواری با بی قانونی چیست؟ در بسیاری از کشورهای توسعه یافته موتورسواران هم ملزم به اطاعت از قوانین شهری هستند اما در اینجا این تعهد نه تنها به چشم نمی خورد، بلکه در بعضی مواقع نوعی مقاومت در برابر قانونمندی هم هست. چرا؟

– اگر اجازه بدهید مسئله را به همان سادگی و سبک خودمانی های معمولی ام تشریح کنم. وقتی در ایران انقلاب شد، واقعیت این بود که بار این تغییر، لااقل خیابانی اش بیشتر روی دوش مردم تهیدست جامعه آن زمان بود. بی انصافی است اگر یادمان برود که اکثر شهدای این انقلاب از همین طبقه بودند. درست به همین دلیل نوعی از ادای دین یا نگرش در اکثریت مردم و به ویژه دست اندرکاران حکومتی پیدا شده بود که به این طبقه امتیازاتی غیررسمی و حتی کمی فراتر از قانون بدهند.

در اوج آن هیجان ها در هر تصادف دوچرخه با چهارچرخه بدون رسیدگی مقصر همان چهارچرخه بود. در دعواهای خیابانی هم حق با طرف ضعیف تر بود، نه با صاحب حق و این گونه به نوعی فرودست پروری یا بهتر بگویم مستضعف پروری عرفی پرداختیم که در هر صورت به موتورسوار اجازه کمی تخطی از مقررات را می داد. اگر موتوری از جهت خلاف به اتومبیل نسبتا قیمتی شما می کوفت، فضا و عرف این چنین بود که از فکر و خیر دریافت خسارت بگذرید. البته خیلی طول نکشید که از بین همین طبقه مورد توجه قرار گرفته، آنهایی که به نوعی ارتباطاتی داشتند و تحصیلاتی، به مقام های کوچک و بزرگ دولتی دست یافتند و تعداد دیگرشان هم به کاری درآمدزا پرداختند.
بسیاری از زیرک ترهای شان بعدها جزو مشاهیر رانت خوار از آب در آمدند. حالا به هر دلیلی برای همه جا نبود و این خود دلیلی شد برای تعدادی از همین جا ماندگان که به نوعی عصیان دچار شوند. بسیاری از قانون شکنان را باید در بین همین طیف جستجو کرد. ضمن این که نمی شود منکر شد که آدم های شرافتمند هم در بین شان بسیار دیده می شوند. اما این اتفاق مثلا در فرانسه رخ نداد و موتورسیکلت ها هم دقیقا همان رفتاری را باید بکنند که چهارچرخه ها می کنند،
چون موتورسیکلت وپیک آنلاین  را خودشان انتخاب کرده اند و سرنوشت و جبر زمانه آنها را موتورسوار نکرده است. در غیر این صورت سروکارشان به صورت جدی با برخورد قانونی خواهد افتاد و چنین تفاوتی است بین موتورسواران ما و آنها ه از موتورشان به عنوان وسیله ای برای ورزش، تفریح یا یک وسیله رفت و آمد کاملا شخصی استفاده می کنند و قانون هم به آنها به چشم یک شهروند محترم نگاه می کند و نه متاسفانه به عنوان یک موجود قابل ترحم.

Post Author: admin

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *